کد خبر 101925
۱۷ فروردین ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

لباس نو/خاطره

خاطره ای از "شهید علیرضا نوبخت"

زمانی که نامزد کرد به اصرار ما لباس نو خرید و شب قرار بود به منزل نامزدش بره. لباسش را پوشید و رفت بیرون. اما دیدیم هنوز نرفته و توی حیاط داره قدم میزنه! تعجب کردیم و گفتیم: چرا نمیری؟ گفت: خجالت می کشم با این لباسها بیرون برم، دارم راه میرم تا یه ذره لباسهام چروک بشه و از حالت نو بودن در بیاد. بعد مقداری خاک به کفشش پاشید من از کارش خندم گرفت و گفتم: چرا این کار و میکنی؟ مگه کسی با لباسهای نو بیرون نمیره؟ گفت: چرا، ولی شاید کسی نداشته باشه  و چشمش به لباسهای من بیفته و برنجه.     

برچسب‌ها