لباس نو/خاطره
خاطره ای از "شهید علیرضا نوبخت"
زمانی که نامزد کرد به
اصرار ما لباس نو خرید و شب قرار بود به منزل نامزدش بره. لباسش را پوشید و رفت
بیرون. اما دیدیم هنوز نرفته و توی حیاط داره قدم میزنه! تعجب کردیم و گفتیم: چرا
نمیری؟ گفت: خجالت می کشم با این لباسها بیرون برم، دارم راه میرم تا یه ذره لباسهام
چروک بشه و از حالت نو بودن در بیاد. بعد مقداری خاک به کفشش پاشید من از کارش
خندم گرفت و گفتم: چرا این کار و میکنی؟ مگه کسی با لباسهای نو بیرون نمیره؟ گفت: چرا،
ولی شاید کسی نداشته باشه و چشمش به
لباسهای من بیفته و برنجه.